شما در حال مشاهده نسخه موبایل وبلاگ

❤قــصــر رمـــان نوشته های خودمه❤

هستید، برای مشاهده نسخه اصلی [اینجا] کلیک کنید.

قسمت 13 فصل دوم رمان من خودم نیستم

قسمت 13 رمان من خودم نیستم


نانا

امروز باز باید میرفتم مدرسه, کلاس داشتم .سریع حاضر شدم ،گون هی رفته بود سرکار مترجم توریست بود.مادرم هم خواب بود.چند روزه از پدر خبری نیست . خیلی نگرانش بودم .یه تاکسی گرفتم و به سمت مدرسه رفتم .

روبروی مدرسه پیاده شدم . کلاس اولم با سوم دو بود .کلاس که تموم شد. خسته نباشید گفتم .داشتم وسایلمو جمع میکردم و بچه ها یکی یکی خدافظ می کردم و از کلاس میرفتن بیرون . سرمو که بلند کردم دیدم یکی از دانش اموز های پسرم روبرومه یه خرده ترسیدم و گفتم : کریس ترسوندیم .کاری داشتی ؟

کریس لبخندی میزنه و میگه : البته سنگ سنیم ( معلم ).

با لبخند گفتم : میشنوم .

یهو دستمو گرفت و گفت : سنگ و سنیم من از شما خوشم میاد .

دستمو کشیدم عقب و گفتم : چی ؟؟؟؟؟.

کریس : ساارنگ هه یو .

من ...

تا خواستم حرف بزنم و جوابشو بدم یهو در باز شد و شوگا اومد داخل .

شوگا نگام کرد وگفت : باید باهم حرف بزنیم .

نگاهی به کریس کردم و گفتم : بعدا راجب این موضوع حرف میزنیم .فعلا باید با دوس ... حرف بزنم .

کریس چشاش گشاد شد و گفت : نه.

بعدم رفت بیرون .شوگا اومد کنارم وایساد و گفت :خوبی ؟

من با تعجب : اره چطور ؟

شوگا دستی به سرش کشید و گفت : اخه به اون گفتی که من ...

پریدم تو حرفش و گفتم : راجب چی میخواستی صحبت کنی ؟

شوگا :( اره خوب شد یادم انداختی .بریم یه جای دیگه اونجا حرف میزنیم .)

من : کجا ؟؟.

شوگا : یه جا که گوش نداشته باشه .

باهم به سمت یه کافه رفتیم .چون اتاق کرایه بود فقط خودمون دوتا بودیم که راحت باشیم .

یه ذره از قهوه چشیدم و گفتم: میشنوم .

شوگا سرفه ای کرد بعد گفت : (راستش نانا .من از ... از همون اول ... که تو مدرسه .... دیدمت ... روت کراش زدم .)

قلبم یهو شروع کرد به کوبیدن . حالا باید چیکار کنم .

من : ام ...چیزه .

شوگا دستشو گزاشت رو سرم ووموهامو بهم ریخت بعد گفت : نمیخواد چیزی بگی. نانا ، من دوست دارم میدونم تو جین رو دوست داری .ولی جین تا الان خیلی اذیتت کرده .نمیشه یه شانسی به من بدی ؟.

الان باید چیکار می کردم نمیتونستم که دلشو بشکنم راستش بعد این همه کمکش راستش منم کم کم داشتم بهش علاقه مند میشدم ولی ..

من :( اوپا من ...)

یهو یه صدای لرزش اومد و چراغ بالای اتاق تکون خورد دیوار ها هم لرزش گرفتن .جیغ زدم . یهو برق همه جا قطع شد .شوگا بلندشد وایساد منم همین طور . باز لرزش رو حس کردم ، متوجه شدم چراغ الانه که بیفته با جیغ پریدم به سمت جلو و فرو رفتم تو بغل ناجیی همیشگیم .دستاش دور م رو سفت گرفت . احساس می کردم با خودش یکی شدم .

از زبان شوگا

الان این صدای قلب منه یا صدای قلب اون ؟ .خدا چقدر دوست داشتنیه ! .کوچولوی دوست داشتنی من .^^

من : بیا یه راه خروج پیدا کنیم .

دستمو سفت گرفته بود .بیچاره خیلی ترسیده بود.یهو همه جا روشن شد و صدایی پخش شد که همه به سمت خروج ضروری بدوند .از اتاق رفتیم بیرون .همه جیغ میزدن و می دویدن .نانا با هرصدایی دستمو فشار میداد و جیغ میزد .

به سمت راه پله خروجی دویدیم .ولی این قدر شلوغ بود که خیلی طول میکشید بریم پایین .

از زبان نانا

اگه اینجا بمیرم چی میشه خدااا؟.چرا اینا نمیرن ؟.وایی.

اخیش پله ها تموم شد. باز دویدیم جلو که یه تکیه از دیوار های پشت سرمون افتاد .شوگا منو کشوند سمت خودش و هلم داد جلو که اول برم بیرون همه همدیگه رو هل میدادن .تو شلوغی از شوگا جدا شدم .بلاخره اومدم بیرون ولی شوگا رو پیدا نمی کردم . اتش نشان اومده بود .هر هرطرف نگاه میکردم نمی دیدمش .داد زدم : اوپاااااااا ؟ یونگیییییی !

مین یونگیییییی.!!

اوپاااااا !!

وای خدا اگه چیزیش شده باشه؟! چی .من چیکار کنم؟ حالا .اوپاااااااا ! .اوپااااااا !لطفا بگو زنده ای .اوپاااااااااااا.

وای خدا اگه زنده باشه من درخواستشو قبول میکنم .

اوپاااااا .مین یونگیییی. اوپاااااا.

یدفعه یکی از پشت چشامو گرفت .دست گذاشتم رو دستاش و برگشتم که بیینم کیه که با دیدن شوگا رفتم بغلش و گفتم : وای خدارو شکر زنده ای .اوپااااا.وایییی شکرررررر.


لطفا نظر فراموش نشه .

تهدید هم نکنید ها 😂

امیدوارم نانا خوشبخت بشه مهم نیس که به کی میرسه

من الان یه تصمیم میگرم فردا یه کار دیگه میکنم منم عین خودتون کنجکاووم ببینم چی میشه 😂


قسمت 12 من خودم نیستم فصل دوم

کم کم اروم گرفتم .اروم از جین جدا شدم که یه قطره اب افتاد رو دستم.آسمان بارانی نبود ولی وقتی به جین نگاه کرم دیدم آسمان نگاهش بارونیه . با دستم اروم قطره ای که داشت سر می خورد بیاد پایین از صورتش پاک کردم .جین سرم رو نوازش کرد.لبخند کوچیکی زدم و گفتم :کیم سوک شی ما دیگه نمی تونیم اینجوری ادامه بدیم .
جین با بغض ته گلوش که کمی صداش رو به لرزش در می اورد گفت:این نهایت بی انصافیه که بگم ولی متاسفم من هنوز دوست دارم .
به سمتم خم شدم و دم گوشش گفتم :آن سارانگ هه یو جین شی کوری گو(من عاشقتم جین شی اما ) ما نمی تونیم باهم باشیم .
جین : اتوکه نانا ( چیکار کنم ) ان پاپو اتوکه (من احمق چیکار کنم ) چجوری بدون تو زندگی کنم .
نمی تونستم بمونم و اینجوری ببنمش .اگه میموندم باز می بخشیدمش .پس پیاده شدم و به پشت سرم نگاه نکردم .
جین با عجز فریاد میزد : ناناااااااااا
از زبان راوی
جین بعد از رفتن نانا از ماشین میاد بیرون و داد میزنه : نانااااااااا
نانا در خونه رو باز میکنم ولی هنوز داخل نشده .جین بلند تر دادمیزن و بابعض میگه : یااااااااا نانا شی .کااا..ش هنوو..ز بچه بودی .میومد...یی پیر... هنم رو می کشیدی و ... میگفتی .. ...
یه پرش به گذشته
دبستان
جین کنار پسر بچه ها و دختر همسن و سالش وایساده بود و ایساده بود و با مبالفه زیاد از پدرش تعریف می کرد .نانا از دسط بچه ها به زور رد میشه . به خاطر جثه کوچیکش بقیه همیشه به اون زور می گفتند . نگاه میکنه به جین و دخترا بعد یع اخمی می کنه . جین کافشن مشکی رو لباس مدرسش پوشیده بود و نانا به زور مادرش رو راضی کرده بود یه کافشن سفارش داده بود که روش نوشته شده باشه جین موهام خرگوشی بسته بود . نانا عصبانی میره سمت جین و لباس جین رو میکشه میگه :جین کااااااا نول ایییی یو کااااااا اوپااااااا نول اییییی یو (جین بیاااااا بازی کنیم بیااااات اوپااااا بازی کنیم .)
جین به نانا نگاه میکنه یکی از دخترا میره سمت نانا و موهاشو می کشه و میگه :مزاحم اوپا نشو .
نانا از درد موهاش گریه می کنه که همون لحضه یه دختر دیگه نانا رو هل میده که بیافته .همون زمان همه بچه ها سروصداشون بلند میشه .جین یدفعه دخترا رو میزنه کنار و کنار نانا میشینه وکمک میکنه نانا بلند شه بعد بغلش میکنه میگه : کنچانا نانایا .
و وقتی میبینه نانا هنوز داره گریه میکنه خودشم شروع میکنه به گریه کردن .
زمان حال.
نانا بعد از حرف جین پاهاش سست میشن به زور وارد خونه میشه وقتی درو میبنده میفته زمین .از صدای افتادنش گون هی و مادرشون هراسون میان به سمتش. نانا تو بغل هر دوشون میره گریه وومیکنه .
جین برمی گرده که سوار ماشین بشه که پشت سرش یه ماشین و شوگا رو کنار میبینه .
کلافه دستی به موهاش میکشه و میگه : از کی اینجایی ؟
شوگا مردد میگه : از اولش .
جین عصبی با پاش می کوبه به ماشین .و میدوه سمت شوگا و چون شوگا غافلگیر میشه اولین مشت رو از جین میخوره .میخواد مشت بعدی رو بزنه ولی شوگا جلو میگیره و این دفعه خودش مشت میزنه . بعد نیم ساعت هردو خسته یه گوشه میفتن . نفس نفس میزنن .شوگا به زور بلند میشه و در ماشینشو باز میکنه یه بطری اب در میاره .اولش خون لبش روومیشوره وبعد یه قلپ اب میخوره . جین تو فکر بود که بطری اب رو دست شوگا میبینه که به سمتش گرفته .
مردد بطری اب رو میگیره و خونی که از دماغش اومده رو پاک میکنه وواب میخوره .
گون هی و مادرشون نانا رو میبرن داخل خونه .گون هی نانا رو میبره سمت اتاق و کمکش میکنه رو تخت دراز بکشه .بعد به لبخندش که نانا عاشق این لبخندش بود میگه :بخواب بعدا حرف می زنیم .
نانا : اوپا
گون هی : نهههه (بله )
نانا : انی گودن (هیچی )
گون هی : بگو
نانا روشو اون ور میکنه و میگع : انی
گون هی :پس نمی گی اوم
نانا که چیزی نمیگه .گون هی شروع میکنه قلقلک دادنش و صدای خنده هاشون قلب خسته مادرشون رو اروم میکنه .با خودش فکر میکنه به بچه ها بگه که پدرشون امروز وقتی رفت سرکار تصادف کرده یا نه . اخه چجوری بهشون بگه پدرشون دیگه زنده نیست .
ممنون از نظرات همه .رمان کم کم به اخراش داره میرسه .یه خواهشی که دارم حداقل سه چهار جمله راجب حسی که موقع خوندن داشتید بهم بگید .امیدوارم خوشتون بیاد خیلی زیاد 💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞


رمان من خودم نیستم فصل دوم قسمت 11

قسمت 11 فصل دوم رمان من خودم نیستم
کلاس که تموم شد به سمت رستورانی که شوگا گفته بود رفتم.رستوران بزرگ بود. روی اخرین میز گوشه دیوار نشستم.گارسون اومد سمتم و گفت : چیزی میل دارید ؟
من: نه ممنون منتظر کسی هستم.
مرد نیشخندی زد و گفت : چرا منتظر ؟ ما در خدمتیم 😈
از لحنش معلومه یه بیشعور به تمام معناست .گفتم : ببخشید اقای محترم من که گفتم منتظر کسی هستم .اگه بیاد شما رو کنار من ببینه .....
حرفم با کشیده شدن صندلی کنارم و نشستن گارسون روی اون نصفه موند.عصبی کیفمو چسبوندم به خودم و گفتم : اقای محترم پاشید !
مرد لبخندی زد و گفت : هیشش .اگه صداتو ببری بالا .آبرو ی خودتم میره .
ترسیده گفتم : منظورت چیه ؟
گفت : مگه تو همونی نیستی که شایع شده با جین در رابطه بودی و حتی بچتم سقط کردی ؟
سعی کردم انکار کنم و بگم : این چرندیات دروغه .
باز با همون نیشخندش گفت : ببین از دل شایعه ها حقیقتی بیرون میاد .
با بغض گفتم : چی میخوای ؟
لبخند زد و گفت : همکاری 😊
با تعجب گفتم : همکا ر..ی چه .. همکاری ای ؟
یهو در رستوران باز شد و شوگا وارد شد .وای الان اگه من و این رو باهم ببینه چی . یدفعه مرد گارسون بلند شد و گردنبندی که نمی دونم ازکجا اورده بود انداخت گردنم و دم گوشم گفت : زود باش لبخند بزن .
مجبوری لبخند زدم .شوگا همون موقع نگاهمون کرد و من بدبخت شدم .رگ گردن شوگا برجسته شده بود .یهو بدو به سمت ما اومد .مرد با نیشخند دستمو گرفت تو دستش فشار داد.قلبم داشت از جا می کند .شوگا هی نزدیک تر میشد و مرد گارسون دستمو کشید به سمت اشپزخونه .شوگا پاشو تند تر کرد که به ما برسه .که یه درو باز کرد منو هل داد تو و خودشم پشتم درو بست.در لحضه اخر که در داشت بسته میشد دیدم داره با شوگا دعوا میکنه .و با استرس برگشتم سمت اتاق که تو بغل یک نفر فرو رفتم و جین بود . چشاش عصبی بود و لی صورتش خونسرد .یه قدم رفتم عقب که با دستش گذاشت پشت کمرم مانع شد و تا خواستم حرف بزنم تار موهای مزاحم رو صورتم رو فرستاد پشت گوشم که خفه شدم .قلبم تالاپ تولوپ می کرد.جین شروع کرد حرف زدن : نباید نی رفتی نانا .
من : بب ین ....
جین : هیش دیگه نمیزارم بری .
اشکم از ترس دراومد و گفتم : شوگا بیرونه نمیزاره .... منو ...
جین دستشو نزدیک لبم اورد که بهم بفهمونه ساکت باشم .
من عصبی سعی کردم و تقلا کردم که فرار کنم که گفت : چوهایو .
اروم گرفتم ووگفتم : نا ان چوهایو ( من دوست ندارم )
یهو در باز منم که پشت در بودم باز افتادم تو بغل جین و شوگا رو دیدم پشت در .این یعنی نهایت بدبختی .خواستم جدا شم که محکم ترم بغلم گرفت و حتی میتونستم نفس های عصبی شوگا رو بشنوم .
جین لبخندی زد و گفت : انیونگ
شوگا : انیونگ . بیا بیرون هیونگ کارت دارم .
بعدم رفت از اتاق بیرون .جین دم گوشم گفت : تموم شد .
بعد ولم کرد که افتادم رو زانوهام .صدای بسته شدن در اومد.
اشکام رون رون میریخت ووهق هفم تا نیم ساعت ادامه داشت .بلند شدم و درو باز کردم رفتم بیرون و دیدم جین داره با گارسونه حرف میزنه و شوگا نیست .به سمت جین رفتم که جین دستشو پشت کمرم گذاشت و گفت : نانا این ایانگه دوست دوران دبیرستانم .و به مرد گارسون اشاره کرد .
ایانگ لبخندی زد و گفت :میانه ترسوندمت ولی دستور جین بود .
بی حال و ساکت نگاهشون می کردم . خواستم برم از رستوران بیرون که صدای جین رو شنیدم کع به ایانگ گفت : بعدا میبینمت .
بعد اومد دستمو گرفتم و از رستوران بردم بیرون و با سویچش ماشین رو روشن کرد .در جلو رو باز کرد و هلم داد تا بشینم .
نشستم درو بست و از اون سمت سوار شد .بی هیچ حرفی سرمو تکیه دادم به ماشین تا بخوابم . جین هم ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد .
وقتی ماشین ایستاد چشمو باز کردم رو بروی خونمون ایستاده بود .
درو باز کردم که گفت : براش اسم انتخاب کرده بودم .مردد به سمتش نگاه کردم که گفت : پیل سونگ .
احساس کردم قلبم به تپش افتاد و رنگ به صورتم نموند من کشتمش .من اون بچه رو که صداشو شنیدم رو کشتم .
جین نگران بهم نگاه کرد و گفت :یهو چیشدی ؟ نانا صدامو میشنوی ؟ .خدا چیکار کنم ؟ نانا غلط کردم اصلا بچه که مهم نیستو دوباره بچه دار میشیم .پابو میگم بچه مهم نیست این چه حالیه تو داری .
اشکام تمومی نداشتن .جین بغلم کرد و سعی کرد ارومم کنه .من بچه خودمو کشتم در حالی که ایندشو دیده بودم چرا حس میکردم لایق زنده موندن نیستم .واقعا دلم میخواست سر به بیابون بزارم .لباس جین از اشک هام خیس شده بود ولی احساس میکردم هنوز خالی نشدم .
سخنی از نویسنده :خیلی چیز ها مبهمه میدونم .ولی بر اساس تجربه های قبلی و خوندن رمان زیاد میدونم که اگه مبهم هم ها حل بشه اگه داستان شخصیت ها به جای محکمی نرسه ذهن مخاطب درگیر میشه واذیت میشه پس سعی میکنم هر دو مورد رو حل کنم وبه نظرات برای انرژی نیاز دارم 😁

فصل دوم من خودم نیستم قسمت 10

چند دقیقه بعد گون هی و مادرم اومدند .مادرم این قدر گریه کرد که شوگا گفت میرسونش خونه .گون هی تا صبح پیشم موند .پسرا همه رفتن خونه جز جین .جین همون موقع که از اتاق رفت بیرون تا الان هیچ خبری ازش نیست .من کارشو تلافی کردم ولی دلیل نمیشه الان نگران نباشم . گون هی سرش رو گذاشته بود تخت و خوابش برده بود.دلم میخواست با موهاش بازی کنم .اروم دستمو گذاشتم رو سرش و نوازشش کردم .این قدر خسته بود که بیدار نمیشد .فکر گذشته باز ذهنم رو ازرد .چطوری به اینجا رسیدم ؟چرا دیگه یادم نیست قبل نانا بودن کی بودم ؟نانا هم جین رو دوست داشته ؟یعنی الان که من از جین جدا شدم اون ناراحته ؟ من کیم ؟ وکلی سوال دیگه داشت رو مغذم رژه میرفت .ولی فکر کنم هم من هم نانا میدونیم که شوگا خیلی کمک کرده .منم خیلی بد کردم که بچه جین رو کشتم .نه اصلا خوب کردم .همون که تو فکر بودم خوابم برد .صبح وقتی پا شدم . تو بیمارستان نبودم .توی یه اتاق دیگه بودم .اتاقک چوبی با یه تخت چوبی احیاننا اینجا اتاق آر ام نیست؟ 😐 من اینجا چه غلطی می کنم ؟آر ام اومد داخل و گفت : بیدار شدی ؟ 😊
من با تعجب نگاهش کردم و هیچی نگفتم 😮
ار ام با ز با لبخند گفت : حتما داری فکر می کنی به اینکه اینجا چیکار می کنی ؟ 😀
سرمو تند تند تکون دادم که آر ام قهقه زد 😂.
ار ام : راستش بچه ها دارن تمرین می کنن تو اتاقاشون برا همین جین اوردت اینجا .😊
😐 جینننننننن ؟
ار ام : اره دیگه .😉
من: من از اون جدا شدم .😕 گون هی کجاست ؟ چرا اون منو نبرد خونه 😢.
آر ام جدی شد و گفت : مثل اینکه کسی هنوز برات نگفته . فقط سعی کن اروم باشی ☺ .ببین هیونگ هممون رو سرکار گذاشته .اون دادگاه و برگه طلاق همش جعلی بوده و اون ازت جدا نشده .حاضر نیست هم ازت جدا بشه .
بانا باوری گفتم : امکان نداره .
ار ام سعی کرد ارومم کنه و گفت : نگران نباش ما همه پشتتیم نمیزاریم اذیتت کنه ولی فعلا اون طبق خواسته خودش نمی خواد اجازه بده بری خونه .
عصبی گفتم :ولی من نمی خواستم ازدواج کنم اون مجبورم کرد
ار ام خیلی جدی گفت : یعنی تو هیونگ رو دوس نداری ؟
با حرفش رفتم تو هنگ و ساکت شدم .
ار ام نیشخندی زد و گفت : طلاق چیز خوبی نیست.اگه دوس داری پیشش بمون .اگه هم نه بهم بگو تا کم کم راضیش کنم .در هر صورت ما همه جوره پشتتیم .
عصبی گفتم : من بچمو کشتم .
ار ام گفت : اره ولی باز میتونی بچه دار بشی .
کلافه ادامه دادم : نمی تونم دیگه دوسش داشته باشم .
ار ام با ناراحتی گفت : پس کمکت می کنم جدا بشی .
اروم گفتم : ممنون اوپا .
ار ام خندید و گفت :کنچانا.
با صحبت کردن های بسیار با جین بلاخره راضی شد طلاق بگیریم .ایندفعه توی جای معتبر .هنوزم تهیونگ بهم پیام میداد جیمین بهم امید میداد و جیهوپ هر روز تمرین رقصشو برام با فیلم میفرستاد تا بخندونم ☺شوگا رو همه جا میدیدم و ار ام پشتم بود و جین انگار اصلا نبود .تو گروه بود ولی انگار نبود .تو جمع بود ولی انگار نبود .ولی من شاد بودم.دوسش داشتم ولی از استرس خلاص شدم .احساس ازادی می کردم.درسمم تموم کردم و معلم دبیرستان شدم .
سرکلاس داشتم درس می دادم که گوشیم زنگ خورد و از بچه ها عذر خواستم و گفتم فعلا خودشون درس بخونن.بیرون کلاس اومدم و گوشی رو که هنوز داشت زنگ میخورد جواب .دادم شوگا بود : انیونگ
من : انیونگ اوپا .چل چینه یو ؟( سلام اوپا حالت چطوره ؟)
شوگا : کنچانا .اودی یو ؟
من : هاکیو (دبیرستان ) وه (چرا )
شوگا : بعد کلاست بیا رستوران اخر خیابون . میخوام ببینمت.
من : نه اوپا .
شوگا : کا ( برو ) کلاست دیر میشه .
من : کی ره .
گوشی رو قطع کردم و رفتم سرکلاس .با خودم فکر می کردم یعنی چی میخواد بگه



فصل دوم رمان من خودم نیستم قسمت نهم

از در که رفتم بیرون یه نفس عمیق کشیدم و زدم تو سر خودم که چرا این قدر من خنگم . منتظر ماشین وایساده بودم .که یهو یه ماشین با شیشه های دودی جلوم وایساد .رفتم اون ور تر که باز اومد سمتم . وهی صدای اون لامصب رو در میاورد .لامصب (بوق ) اخرش عصبی شدم در جلو رو باز کردم و گفتم : گوجو (گمشو )
ولی با دیدن قیافه کوکی ماتم برد .اون چشای خوشگلشم درشت کرد و گفت : یااااا من میخواستم برسونمت که آذیت نشی .
دوباره زدم تو سر خودم و گفتم : انی انی اوپا ام نه راستی تو دوست نداری بهت بگن اوپا اومم جونگ کوک من فکر کردم تو نیستی .یعنی منظورم اینه میانه (متاسفم)
کوکی خندید و گفت : یعنی برم یا بمونم ؟
من : نمیخوام مزاحمت بشم اخه.
کوکی : منم عین رفیقات بیا بالا.
سوار شدم و دیدم کوکی داره به تهیونگ پیام میده .مدیونید بگید من فضولم 😂.
تهیونگ گفت : داری میرسونیش دیگه ؟
کوکی : نه (بله) چند بار میپرسی ؟
تهیونگ شکلک خنده گذاشت .
پس بگو کار وی بود به کوکی از این کارا نیومده اخه خجالتیه بچه .
روبروی خونه پیاده شدم و تشکر کردم .وارد خونه شدم ..
.......
....
.روز بعد به همراه گون هی برای ثبت نام مدرسه رفتم .فقط گون هی یاداوری کرد نباید کسی بفهمه حاملم .کلاسام از هفته دیگع شروع میشد.
توی خونه نشسته بودم و با تردید به بر گ اخری که که برا تلافی کار جین میتونستم انجام بدم نگاه می کردم .قرص رو با اب دادم بالا .تو این مدت قرص رو هر روز می خوردم .قرص دیر به دیر عمل می کنه و زود نشون نمیده که بچه داره از بین میره 😉 خب کیم سوک جین به زودی به عزای بچت میشینی . از ازار های کوچیک شروع کردم و اینم برگ اخرم .رفتم توی تخت دراز کشیدم .گون هی و اومانی به دین پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن. احساس کردم چشام دارن بسته میشن و دیگه چیزی نفهمیدم .
وقتی چشم باز کردم تو بیمارستان بودم .☺ تموم شد بلاخره از شرش راحت شدم .در باز شد و جین با چشای قرمز اومد تو .لبخند ملیحی تحویلش دادم که عصبانی شد و خواست یه قدم به سمتم ورداره که شوگا و تهیونگ و جیمین و بقیه پسرا اومدن تو. جین کلافه بود به زور جلوی خودش گرفت و رفت بیرون .پسرا حالم رو می پرسیدن .ممنونشون بودم که نمی پرسن دلیل کارم چیه .
من: اوپا تهیونگ من کی می تونم مرخص بشم .
تهیونگ : امشب رو باید اینجا بمونی .
من بی صبر گفتم : وه (چرا )
شوگا دستمو گرفت و تو دستش و گفت : واسه اینکه نه فقط به اون طفلک بلکه جون خودتم تو خطر انداختی .
من : به درک و قهقه زدم .
پسرا به هم نگاه کردن و حدس میزدم به عقلم شک کرده بودن . .شوگا اروم بهشون یه چی گفت که همه رفتن بیرون.
شوگا صندلی کنار تختم رو کشید سمت خودش و نشست روش و گفت : یادته اون روز که تو wc افتاده بودی ؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم : کی ره وه ؟
شوگا : من چی کار کردم ؟
من : کمکم کردی .
شوگا : الان چیکار میکنم ؟
من :.....
شوگا تار موهام رو فرستاد پشت گوشم و گفت : بازم کنارت هستم تا هر وقت تو بخوای .
لبخندم زدم و دستشو اروم فشردم و گفتم : اوپا .میانه .
شوگا با تعجب گفت : چرا ؟
من : من بهت خیلی بد کردم .
شوگا نمیفهمید چی میگم . ولی خودم میدونستم چه کردم .
من خودمو از اون و اون رو از خودم محروم کردم.کاش هیچ وقت اینده رو تغییر نمی دادم .کاش عاشق جین نمیشدم .کاش به کره نیومده بودم .


فصل دوم رمان من خودم نیستم قسمت هشت

موهامو گیس دو طرفه کردم .یه سویشرت سفید با شلوار سفید پوشیدم. کیفمو برداشتم و رفتم بیرون .برای اولین تاکسی دست بلند کردم و سوار شدم .رفتم به گرون ترین فروشگاه سئول .فکری تو سرم بود که باعث میشد هم یه خرده بترسم و هم ذوق وصف ناپذیری بابت انتقامم داشتم.جین کارتی رو به من داده بود که تا موقعی که بچشو بزرگ می کنم بتونم ازش استفاده کنم .😆 یکم ولخرجی که عیبی نداره .
دست رو هر لباسی که قیمتش زیاد بود میزاشتم .بدبخت خانوم فردشنده به خاطر لباسایی که من انتخاب کردم جلو روشم نمی دید . کارت رو دادم همه رووحساب کرد.نصف لباسا دست خانومه بود وفقط یکیشون دست من به خاطر اینکه نثلا من باردارم دیه 😉 خب یه تاکسی گرفتم نشستم پلاستیکارم گرفتم .همون موقع گوشیم صداش در اومد . واییی جینه .تماس رو برقرار کردم که جین داد زد : کدوم گوری هستی ؟
این قدر ترسیدم یادم رفت کجام ؟ رو به راننده گفتم : ببخشید اینجا کجاست ؟ جین : با توام ها . راننده که فکر می کرد با دیوونه طرفه گفت : ....
به جین گفتم .جین : مگه تو نمیدونستی وقت دکتر داری ؟ مگه قرار نبود تو فقط استراحت کنی ؟ ve ve ?
با بغضی که داشتم گفتم : سر من داد نزنا .خوب کردم .
جین : گوشی رو بده راننده .
من با تعجب : چرا ؟
جین عصبی تر گفت : میگم بده بهش .
گوشی رو گرفتم دم گوش راننده .نمی دونم چی بهش گفت که منو اورد دم کمپانی .یه اقایی در ماشین رو باز کرد ووپلاستیکارو برداشت .یکی دیگه پول راننده رو داد و دستمو گرفت که بیام بیرون .
مرد شماره 2 : بفرمایید از این طرف .
پشت سرش رفتم . اون یکیم نمی دونم کجا غیبش زد .
مرد 2 من رو به سمت راهرو سمت چپ برد که اتاق ها بودن .در یکی از اتاق ها رو زد .که سریع باز شد و جین رو دیدم .یه نگاهی به مرد کرد و یه نگاهی به من دستمو کشید برد داخل و درو بست .سعی کردم دستمو ازاد کنم که فایده ای نداشت .
من : یااا ول کن دستمو .
جین بیشتر دستمو فشرد و گفت : هیسس .
میخواستم بزنم زیر گریه که یکدفعه در باز شد و تهیونگ اومد داخل و گفت : هیونگ .....
وقتی مارو باهم دید حرفشو خورد و خواست بره بیرون که یک دفعه دست من رو که اسیر دست جین بود رو دید و گفت : ااا هیونگ فک کنم نامجون کارت داشت .
جین با اون یکی دستش کلافه به موهاش دست می کشه و دستمو ول می کنه و دم گوشم میگه : از اینجا تکون نمیخوری تا برگردم .
دستمو ماساژ میدادم و زمزمه کردم : به همین خیال باش .
جین رفت و تهیونگ قبل رفتن یه چشمک برام زد و رفت بیرون .ممنونش بودم نجاتم داده بود .
خب حالا باید چیکار کنم ؟ فرار کنم هم باز میاد دنبالم تا خونه.درو باز کردم و دیدم راهرو خالیه .چطوره حالا که اینجام یونگی هم ببینم.ولی یعنی تو کدوم اتاقه ؟ اگه درو باز کنم ووپشتش جین وونامجون باشن چی ؟😱خب بی خیال یونگی مهم تر از جونم که نیست .پس رفتم به سمت خروجی تا زودتر از کمپانی که خارج بشم ولی یهو یه چیزی یادم افتاد .خریدام !😵 وای حالا چیکار کنم .برم بمونم یا نه ؟خریدام که مهم تر از جونم نیستن که ؟ .خیل خب پس به سمت خروجی میرم . دستم رو در گذاشتم تا نیمه بازش کردم که یه دستی رو دستم اومد وودرو بست .با استرس برگشتم پشت سرمو ببینم که با دیدن یونگی با تعجب گفتم : اوپا !
شوگا : وه (برا کره ای ها معنی چیه هم میده )
دستمو از زیر دستش کشیدم بیرون و گفتم : در ؟
شوگا با خونسردی گفت : کنچانا (اینجا به معنی مشکلی نیست )
من با تعجب : یااا میخوام برم .قبل اینکه جین بیاد .
یه چند تا پلاستیک گرفت جلوم و گفت : فقط خواستم اینا رو بدم بهت .😑
وایی زیاده روی کردم : کوری گو ( گاهی به معنای خب یا به معنی و یا همون خب که چی خودمون )من دیگه ...
پلاستیکا رو گرفتم و همون طور که به زور درو باز میکردم ادامه دادم : باید برم 😆


نظر فراموش نشه

تبلیغ و هکس های شخصیت رمان من خودم نیستم

کلیکhttp://s2.picofile.com/file/8374264918/Video_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9%DB%B1%DB%B0%DB%B0%DB%B4%DB%B0%DB%B1%DB%B0%DB%B6%DB%B1%DB%B2%DB%B8%DB%B8%DB%B1_by_videoshow.mp4.html

بعد از دانلود هر کجا گه میتونید با این کلیپ از ما تبلیغ کنید

طرفداران رمان من خودم نیستم مژده

کلیپی ساخته شد در مورد رمان من تا کمی ابهامات شما را برطرف کند

پست کلیپ رمان من خودم نیستم را در وب پیدا کنید و رو لینک کلیک کنید تا ویدیو را ببینید

کلیپ رمان من خودم نبستم

فصل دوم رمان من خودم نیستم قسمت هفتم

فصل دوم رمان من خودم نیستم قسمت جدید

با گریه گفتم : من بچه رو نمیخوام .

با انگشتش اشکمو پاک کرد و گفت : تو از من میخوای چیکار کنم ؟

خیلی خونسرد پرسید .شاید فکر میکرد ازش میخوام با من بمونه .با بغض گفتم :ترکم کنی .بچه هم وقتی به دنیا اومد بهش میگم باباش مرده .

به اینجای حرفم که رسید دیدم منقبض شدن رگ گردنش رو .

با بی رحم ادامه دادم و گفتم :من می تونم باز ازدواج کنم .هنوز جوونم . وقت ...

حرفم تموم نشده دست مشت شدش رو بالا برد گفتم الان میزنه تو صورتم چشامو بستم و صدای خرد شدن انگشتاشو شنیدم و لی خودم هیچی حس نکردم .چشامو اروم باز کردم و خیره به دستش که کوبیده شده بود تودیوار گفتم : هینننننن

چیکار کردی با دستت .

خواستم دستشو بگیرم دستشو کشید و گفت :فردا طلاق می گیریم .ولی بچه با من میمونه .

قبول کرد ؟ باورم نمیشه .الان باید شاد باشم ولی نیستم .

من : ولی تو هنرمندی نمی تونی بچه رو بزرگ کنی که ..

نزاشتم حرفم رو ادامه بدم و در حالی که تارموهام که رو صورتم بوو رو پشت گوشم فرستاد گفت : الان نه وقتی بچه 17 ساله شد .

با تعجب گفتم : پالگانته (امکان نداره ) چی تو فکرته سوک جین شی .

جین پوزخندی زد و به سمت در رفت و گفت : به زودی می فهمی .

..........................................................

تهیونگ هر روز یه عالمه خوراکی می اورد و میگفت دستوراته جینه . جین از من طلاق گرفت ولی با شرط و شروط که نمی دونم چطوری برنامه ریزی کرده بود که اگه به حرفش گوش نمی دادم این خونه ای که توش زندگی می کردیم از دستمون می رفت . شرط زیاد سختی نبود فقط باید تا 17 سالگی اون بچه از برنامه ریزی که اون می خواست استفاده می کردم .اون برای لحضه به لحضه برنامه ووخوراک خاصی داشت .هر هفته هم یه دکتر برای معاینه به پیش من می اومد . یک روز مثل همیشه که وی اومد خوراکی ها رو بیاره به سمتش رفتم و گفتم : اوپا چرا تو این کارا رو انجام میدی ؟ تو مگه کار نداری .

تهیونگ هم چند لحضه فکر کرد و گفت : نمی دونم راستشو بخوای . ولی سوال خوبی بود.

خندم گرفت و گفتم : خیلی بانمکی.

تهیونگ خندید و گفت : من برم امروز قراره من کوکی باهم بریم تفریح .

با لبخند گفتم : خوش بگزره اوپا .

تهیونگ که رفت دوباره صدای در اومد .با تعجب درو باز کردم که گون هی اومد داخل .

من : کنچانا ؟

گون هی : اره . اومانی رو رسوندم به اتوبوس .

با لبخند گفتم : خوبه

روی مبل نشستم که گون هی در حالی که به سمت اتاقش می رفت گفت : باز وی اینجا بود ؟

با تعجب گفتم : آره چطور ؟

گون هی در حالی که لباسشو با یه هودی نارنجی عوض کرده بود از اتاق به سمت مبل اومد وگفت: هیچی ولی دیگه از ریخت هیچکددمشون خوشم نمیاد.

با قهقه قیافمو شبیه گل کردم و دستامو زیر فکم گرفتم گفتم : از من چی ؟

گون هی دماغمو کشید و گفت : تو که کیوتی منی .

با حرفش ذوق مرگ شدم . و با گوشیم ور رفتم .

12345678910
last