شما در حال مشاهده نسخه موبایل وبلاگ

❤قــصــر رمـــان نوشته های خودمه❤

هستید، برای مشاهده نسخه اصلی [اینجا] کلیک کنید.

خبر جدید

بچه ها خبر خوش حال کننده فصل دوم رمان رمان من خودم نیستم تو راهه

اون رمان قصه تو غصه من رو ادامه نمی دم چون فکرم کار نمی کرد فقط وقت تلف کردن بود

امیدوارم طرفدارا بیشتر بشن تبلیغ کنید از رمان من خودم نیستم

قسمت اخر فصل اول رمان من خودم نیستم

قسمت اخر فصل اول


بی صبرانه گفتم : خب اون چی؟

گون هی : اون گفت که دوست داره .

تند گفتم : چیییییی؟.

دستمو گزاشتم رو سرم .خاک بر سرم شد که .حالا چیکار کنم .آینده که باز تکرار شد .پس چرا نتونستم تغییر ایجاد کنم ؟.

گون هی دستشو گزاشت رو شونم و گفت : خوبی؟

جوابشو ندادم و دویدم سمت در و درو سریع باز کردم ،گون هی که تازه متوجه شده بود که دارم از خونه میرم بیرون ،اومد دنبالم .

گون هی : وایسا !کجا داری میری ؟

وقتی از در رفتم بیرون گفتم: میخوام تنها باشم گون .

دویدم تو کوچه و حتی یک لحضه هم به پشت سرم نگاه نکردم .هنوز به سر خیابون نرسیده بوددم.مردم یه طوری نگام می کردند و من مطمعنم دعا می کردن مشکلی که دارم حل بشه .ولی مشکل من از اون مشکل ها نبود که مثل مریضی که شفا پیدا می کنه حل بشه . صدای بوق ماشینی به افکارن خاتمه داد .برگشتم سریع بهش بگم مزاحم نشو که

جین رو تو ماشین دیدم . اون اینجا چیکار می کرد .

من: یااااا تو اینجا چیکار می کنی ؟

جین در ماشین را باز کرد و بی هیچ حرفی منتظر بود که سوار شم .رومو کردم و اون ور و این بار اهسته راه رفتم .صدا باز شدن در ماشین بهم فهموند که کارم تموم .

1


2


3


-صبر کن .


برگشتم و به دستش که رو هوا خشک مونده بود نگاه کردم .دستشو انداخت پایین و گفت : سوار شو.

تو چشماش غم بود یا توهم زدم .تو دلم آشوب بود یا خیالاتی شدم.

-نانا گفتم سوار شو

-می .....


انگشت اشارشو گذاشت رو لبم و گفت : هیس سوار شو .


-اخه...

جین دوباره انگشتو گزاشت رو لبم و گفت : دیر شده .


بعد شونه هامو گرفت و هلم داد به سمت ماشین . فکر کنم من تنها دختریم که مجبورم سوار ماشین جین بشم بقیه از خداشونه .

بی حرف سوار شد و حرکت کرد .ضبط ماشین رو روشن کرد.




told you how your hurt me, baby


بهت گفتم چه قدر اذیتم میکنی عزیزم

But you don't care


اما اهمیت ندادی

Now I'm crying and deserted, baby


حالا من ویران و گریونم

But you don't care


اما اهمیت نمیدی


کی گفته اهمیت ندادم.من همیشه دوست داشتم . فقط این دنیا عشق من و تو رو نمی خواد جین .



Ain't nobody tell this is love


هیچ کس نمیگه این عشقه

But you're inmune to all my pain


اما تو به تمام دردهای من بی اعتنایی

I need you to tell me this is love


میخوام بهم بگی این عشقه

You don't care if that's okay


اگه میخای اهمیت نده


Well, I care


برای من مهمه

I know you don't care too much


میدونم برای تو زیاد مهم نیست

But I still care, la la la la


اما من هنوز اهمیت میدم

Oh, I care

I know you don't care too much

But I still care, la la la la


Ever since you knew your power


از موقعی که به قدرت خودت پی بردی

You made my cry


من رو گریه انداختی

And now everytime our love goes sour


وحالا هر وقت عشق ما ترش میشه

You won't sympathize


تو همدردی نمیکنی

You see these tears falling down to my ears


تو اشکهام رو میبینی که به سمت گوشهام میریزن

I swear you like when I'm in pain

قسم میخورم تو درد کشیدن من رو دوست داری

I try to tell you all my fears


سعی میکنم بهت بگم از چی میترسم

You still don't care? That's okay


هنوز برات مهم نیست؟اشکال نداره


Well, I care

I know you don't care too much

But I still care, la la la la

Oh, I care

I know you don't care too much

But I still care, la la la la


Boy, maybe if you care enough


عزیزم شاید اگر به اندازه کافی اهمیت میدادی

I wouldn't have to care so much


من مجبور نبودم اینقدر اهمیت بدم

What happened to our trust?


چه اتفاقی برای اعتمادمون افتاد؟

Now you just given up


که حالا تسلیم شدی

You used to be so in love


قبلا خیلی عاشق بودی

Now you don't care no more


اما دیگه برات مهم نیست


Well, I care

I know you don't care too much

But I still care, la la la la

Oh, I care

I know you don't care too much

But I still care, la la la la


اهنگ که تمام شد ماشین هم توقف کرد.جایی که ما بودیم جایی نبود که انتظار داشته باشم بیایم .جین پیاده شد و اومد در سمت من رو باز کرد .دستمو گرفت و پیادم کرد.ترسیده بودن خیلی اون قدر ترسیده بودم که حس کردن دستشوییم گرفته .

من: منو اوردی اینجا چیکار ؟

جین حرفی نمی زد ولی فرقی هم نداشت جین من اورد بود دفتر ازدواج تا ازدواج کنه با.... با من .

دستمو سفت گرفته بود و می کشید دنبال خودش .هی زور زدم زور زور ولی زورم نرسید .زبونم که کاملا بند اومده بود .وارد شدیم .جین منو نشوند رو صندلی و به سمت منشی رفت و خیلی اروم باهاش صحبت کرد .با خودم گفتم الان شاید بتونم فرار کنم .اروم بلند شدم و سعی کردم یه جوری درو باز کنم که نفهمه که از بد شانسی خانوم منشی که دلش بدجورس میخواست خودشو برا جین که لابد طرفدارش بوده لوس کنه گفت :خانوم اگه دنبال توالت می گردید اون وری نیست .

بدبخت شدم که حالا جین . ای وای جین نگام کرد و فوری اومد سمتم و دستمو گرفت و کشیدم کنار صندلی ها که صدامون به گوش منشی نرسه .یه لبخند الکی برا منشی زد و دم گوشم تقریبا بلند گفت : داشتی چه غلطی می کردی ؟

از ترس سکه سکه ام گرفت و گفتم : جین ...

جین:بله عزیزم

-دستشوویی

- چی ؟

- دستشویی داشتم.

جین طلبکارانه نگام کرد و گفت : که دستشویی داشتی ؟

- اخه میدونی وقتی منو اوردی اینجا این قدر تر ..تر س ....یدم که ...

جین حرفمو کامل کرد و گفت : که دسشویت گرفت هون ؟

- اهوم .

جین خیل خوبی گفت ودستمو گرفت و کشید باز .فکر کن بشه از دستم برا اسلایم هم استفاده کرد . به منشی گفت: گفتیم دستشویی کجاست ؟

منشی با عشوه گفت :اون در سفیده .

جین ممنون کوتاهی گفت و کشوندم سمت در و دروهل داد. منو برد داخل خودشم داخل شد و یکی از در دستشویی ها رو باز کرد و گفت : برو تو مگه دستشویی نداشتی ؟

گفتم : چرا .. اما تو اینجایی .. میدونی راحت نیستم .

جین : ببین من راحتم چون میخوام مطمعن بشم که در نمی ری . میتونی بری تو و درو ببندی و کارتو انجام بدی یا میخوای تحملش کنی ؟

عصبی شدم و گفتم : در نمی رم .

جین چشمکی زد و گفت : باشه به یع شرط میرم بیرون .

با تعجب و خوسحالی گفتم : چه شرطی ؟

جین روبروم وایساد و گفت : این شرط من فقط یه خرده درد داره .ببخشید ولی اینجوری مطمعن میشم که در نمیری .

تا بخوان متوجه بشم چی شد حرکت دادن پام به یه سمت صدای جیغم رو بلند کرد .اشکم در اومد .

جین پام رو ول کرد و گفت : حالا اگه در بری هم با این پایی که ناقصش کردم جایی نمی تونی بری .

یه چشمک دیگه زد و درو باز کرد و رفت بیرون .موقعبیرون رفتن گفت : کارتو سریع تموم کن.

گاهی از اینکه جین رو دوست دارم پشیمون میشم .پام در رفته بود به زور پامو کشیدم و به سمت دستشویی رفتم .وقتی کارم تموم شد و از دستشوییی در اومدم جین رو دیدم که داشت با دختره عکس می گرفت .حسابی حرصی شدم از اینکه اونم یه عالم دختر طرفشن و گاهی دخترایی که اونو دوست دارن منو اذیت می کنن اون وقت من هر کاری اون میخواد انجام می دم .

من: یا کیم سوک جین .خوش میگزده ؟

با پای لنگانم اومدم جلو تر و گفتم : چرا با همین دختره ازدواج نمی کنی خوشگل که هست .شیطون هم که هست الحمدالله لا اقل از پس تو بر میاد .

جین عصبی گفت : چه غلطی کردی تو ؟

اشکان گونه هام رو خیس کرده بود و اتیش درونم هنوز خاموش نشده بود برای همین گفتم : اصلا میدونی چیه من عاشق شوگام .تو هم برای همین عصبی بودی منو اوردی اینجا نه ؟ میخواستی تا شوگا کارو تموم کرده منو مال خودت کنی نه ؟

جین عصبی اومد سمتم و یه کشیده خابوند تو صورتم که پرت شدم پایین .منشی هینی گفت و از ترسش روصندلی نشست . در دفتر هم باز شد و اقایی که ظاهرا دفتر دار بود اومو بیرون گفت : اینجا چه خبره ؟

جین از یقم گرفت و بلندم کرد و گفت : همین الان عقد مارا بخون .

مرد زیر لب گفت : همتون احمقید .

بعد گفت : بیاین داخل دفتر .

ولی اگه این اتفاق میفتد یعنی من چطوری با شوگا ازدواج می کردم .یعنی تونستم اینده رو تغییر بدم ؟

جین بازوم رک گرفت و هلم داد داخل دفتر و باهم نشستیم روی صندلی .

دلم می خواد این قسمت از داستان زندگیم از موقعی که من و جین داخل دفتر اون اقا نشستیم رو حذف کنم تا موقعی که جین یک ماه ماه منو از خانوادم دور کرد .این لحضه ها رو دلم می خواد هیچ وقت به یاد نیارم.

1 ماه گذشته و من الان زن جین هستم .هر چند ازدواج ما غیر قانونی بود چون من هنوز 18 سالم نشده بود .

روی مبل نشسته بودم و سریال باران دروغ رو نگاه می کردم .

جین از اتاق کارش اومد بیرون و اومد سمتم و بوسه ای رو سرم گذاشت و گفت : من قراره برم .مدت استراحتم تموم شده .نانا؟

- بله


- هر چی می خوای تو ی یخچال هست .از خونه بیرون نمیری .من مطمعنم شوگا به همه سپرده تادیدنت بهش خبر بدن ....

پریدم تو حرفش و گفتم : میدونم .

جین لبخند کوتاهی زد و گفت : مراقب خودت باش .

درو باز کرد و رفت بیرون.

نمی دونم چطوری آینده من تغییر کرد بود ولی شاید آینده من با جین اینطوری زندگی کردن خیلی بدتر از زندگی کردن با شوگایی باشه که دوسش ندارم . این حقیقت کی اینده رو عوض کرد سوال نانا و شما خواانده های زندگی و داستان من هستید هست .ولی این راز تا فصل بعدی محفوظ می ماند


لطفا نظرتون را کامل راجب فصل اول بگید

از نویسنده

سلام من برای نوشتن به امیدواری نیاز دارم .اگر کسی میخونه نظرسو کامل بگه .منظورم اینه که نا با قشنگ بود و عالی بود مبخوام حستونو درست توضیح بدید از کدام قسمت لذت بردید و کدوم قسمت گریه کردید.

وممنون میشم تبلیغ کنید


رمان من خودم نیستم قسمت 24

قسمت جدید رمان من خودم نیستم


منم نشستم رو مبل و به فکر فرو رفتم . چرا باید شوگا این کارا را برا من انجام بده .براش مهم باشه که من نباید خدمتکار باشم .چرا وقتی جین میخواست بهم حمله کنه جلوشو گرفته .یهو یه خاطره تو ذهنم جرقه زد.

فلش بک

اروم پیاده شدم.شوگا زنگ در را زد و در ساختمان باز شد و داخل رفتیم .سوار اسانسور شدیم.

با استرس گفتم: نا .. یعنی من چند وقته با شما ازدواج کردم ؟

شوگا : تا الان میشه یک سال .دوماه بعد از ازدواج


یهو همه چی یادم اومد.وایی الان یادم اومدد.نباید این اتفاق می افتاد .نباید شوگا با پدر صحبت کنه .نه .سریع بلند شدم به سمت اتاق پدرم رفتم .تو خواستم درووباز کنم شوگا اومد بیرون و متعجب نگام کرد . سکوت من را که دید پرسید :چیشده؟

من: هیچی .... ف..قط ......

شوگا که گیج شده بود گفت : فقط چی ؟

من: پدرم چی گفت ؟

شوگا یهورنگ صورتش تغیر کرد و گفت : راضی شد بمونی ..

من با تردید گفتم : واقعا ؟

شوگا دستی به موهاش کشید و گفت :اره.

یعنی هیچ اتفاق دیگه نیفتاد ؟ یعنی من می تونم در ارامش باشم.یعنی آینده تکرار نمیشه؟.عه از بس تو فکر بودم تفهمیدم کی شوگا رفت .در اتاق پدر باز شد و گون هی اومد

بیرون .

یه طوری نگام می کرد که حس کردم باز خرابکاری کردم خودم خبر ندازم.

سریع و کشیده گفتم: اوپاااا

گون هی کلافه و کشیده گفت : نهههه(بله)

من: اوپا چیشده؟

گون هی دستمو و گرفت و روی مبلد دونفره نشوند و خودشم نشست کنارم دستشو کلافه رو صورتش کشید و با مکث گفت :دوسش داری؟

من با تعجب گفتم : ان اراسو(به معنی نفمهیدن )اتوکهههه ؟هوم ؟

گون هی نتونست از حرکات من خندش نگیره و خندید و گفت : نانا الان وقت شوخی نیست .

من خیلی جدی دستمو گزاشتن زیر چونم و گفتم : خب کیو دوست دارم ؟

گون هی : همون نامجائه (مرد) که باش اومدی اینجا .

خیلی سریع گفتم : آنیوووووووو(نه)

یه چند دقیقه سکوت بود که یهو دوباره گفتم : چییییییی ؟

گون ترسیده گفت : چته تو؟

من : چرا تو فکر می کنی من اونو دوست دارم ؟.

وای تروخدا نگه که خواستگاری کرد .وگرنه بدبخت میشم .واییی خدا.

گون هی : خب اون گفت که ......

قسمت 23 رمان من خودم نیستم

بلاخره قبول کردم که همراه با شوگا به سمت خونه بریم .همش دعا می کردم حرف شوگا درست از اب در بیاد .اخه خیلی ضایعه که پدری دخترشو نخواد .دوست ندارم جلو این غرورم بشکنه .ماشین ایستاد و پیاده شدیم . زنگ رو فشرد .احساس میکردم قلب هام فقط وجودشون برا این بود که برا همچین موقعی تالاپ تالاپ کنن.
صدایی گفت :کیه ؟
شوگا یه نگاهی بهم کرد و چشماشو روهم گذاشت تا اطمینان خاطری بهم بده و بعد گفت : انیونگ هسه یو اجوشی . من شوگا هستم .
صدا : شوگا ؟
میدونستم صدای پدرمه ولی پدری که نمی خواست پدری کنه برام.در باز شد و با شوگا وارد حیاط شدیم .داشتیم اروم به سمت در ورودی خونه می رفتیم که یهو در باز شد و گون هی رو دیدم که با تعجب نگام می کرد . این قدر دلم براش تنگ شده بود که یادم رفت اون بهم بی توجهی کرده بود یادم رفت و حتی فراموش کردم پدرم از دستم ممکنه عصبانی بشه یادم رفت شوگا اینجا وایساده و بدو رفتم تو بغل گون هی .گفته بودم پیش گون هی ارامش دارم ؟.
شوگا اهم اهمی کرد و گفت : ما نیاز به خدمتکار نداریم و قرار شده یکی رو پیدا کنیم که کم سن و سال نباشه .
گون هی هنوز با شک نگام می کرد.از بغلش جدا شدم و شروع کردم زدن رو شکمش . با گریه گفتم : خیلی نامردی .خیلی بدی .تو جلو بابا رو نگرفتی .خیلی بدی گزاشتی برم .خیلی بدی منو دیدی و حتی نخواستی آرومم کنی .
اشک های گون هی هم پایین ریخت و گفت : آنیو نانا .من فقط کمی شکه شدم . وقتی اوما گفت : اپا چه تصمیمی برات گرفته نتونستم بپذیرمش ولی نتونستم جلوشم بگیرم ....
پریدم وسط حرفش و گفتم : خیل خب .باشه ولی دیگه به من بی توجهی نکن .
گون هی لبخند کوتاهی زد .تازه نگاهش به شوگا افتاد و گفت : بفرمایید داخل نا اپا (پدر من ) منتظر شما است
شوگا وارد خانه شد و گون هی به اتاق پدر راهنماییش کرد

قسمت22 رمان من خودم نیستم

نگاهش کردم و گفتم : برو کنار بزار بیام داخل .
شوگا خونسرد تکرار کرد : گفتم نمیشه.
لعنتی زیر لب گفتم و تار موهام که هی میفتاد جلو صورتم فرستادم پشت گوشم.
چند دقیقه بعد
من و جین و شوگا کنار هم وایساده بودیم و بهم نگاه می کردیم.شوگا نگاهی به من و بعد جین کرد و گفت : مشکل شما دوتا چیه ؟
من دستمو به سمت جین بردم و گفتم : اشتباهم عاشقی بود و تمام.
جین چپ چپ نگام کرد و گفت : که من اشتباهتم ؟ هان ؟
میخواست سمتم خیز برداره که شوگا دستشو گزاشت رو سینه جین و گفت : هی هی آروم باش .بیا حرف بزنیم و بردش سمت ماشین جین و سوارشدند . منم پامو به سنگ ها می زدم که حوصلم سر نره . اوف هم دعواشون دردسره هم حرف زدنشون .خب برا چی اینجا وایسادم من .سرمو انداختم پایین و به سمت سر خیابون می رفتم که یهووماشین جین را دیدم که با سرعت از کنارم رد شد و جیغ خفه ای کشیدم .یه دستی رو شونم حس کردم و یه جیغ دیگه کشیدم که شوگا رو دیدم گفت : چته عه ؟
منم طلبکار نگاهش کردم .ادم می ترسونن بعد میگه چته .خب یه هایی یه هویی.
من : ترسوندیم خب .
شوگا باز خونسرد گفت : بیا یه ماشین بگیرم برسونت خونه .
داشت میرفت که دستشو گرفتم و با تعجب گفتم : کدوم خونه ؟
شوگا که انگار ازش پرسیده بودن مریخ کجاست ؟ یه جوری نگام کرد که مجبور شدم که توضیح بدم که : اخه پدرم من رو خونه راه نمیده .
شوگا مطمعن گفت : راه میده .
من: نمیده
شوگا مطمعن تر گفت : من بهش بگم راه میده.

قسمت بیست و یک من خودم نیستم

(دوست داری از مدرسه اخراج بشی بهتره بری کار کنی .خونه رییسم نیاز به خدمتکار داره .مادرت رو دیشب گفتم وسایلت رو جمع کنه .جای تو تو این خونه نیست نانا.اول با پسرا دوست میشی وبعدم دعوا درست می کنی از بچگی هم دردسر درست می کردی .من دختری عین تونمیخوام.)
اگه بگم غرورم خرد شد دروغ نگفتم . فکر اینکه پدرت نخوادت سخت بود و فکر اینه برادرت فرار کنه از دیدنت درد دیگه و مادرم اشک هایی که به خاطر من حروم می کرد .من این چیزرو نمیخواستم .پدرم من رو از خونه پرت کرد بیرون اگه به اون خونه نمی رفتم چیکار می کردم.
کاش نانا میدونست رفتنش به اون خونه یعنی چی .کاش نانا ایندفعه اشتباه نکنه .
دم خونه وایساده بودم و خواستم زنگ در را بزنم که یهو در باز شد و شوگا رو دیدم که بانعجب داره نگام می کنه.
خودم متعجب از اینکه سرنوشت با من چه مشکلی داره که میخواد شرمندم کنه .
شوگا با اینکه تعجب تو چشماش بیداد می کرد ولی خودشو زد به اون راه و گفت : اومدی برا کار ؟
یعنی قرار بود خونه شوگا به عنوان خدمتکار کار کنم ؟ اونم کسی که اسمشو به دفتر دادم ؟
اومدم بگم که : بل....
گوشیم زنگ خورد .عذرخواهی کردم و جواب دادم.شماره ناشناس بود .
-کجایی نانا ؟
-شما ؟
- یااا یعنی منو نشناختی ؟!منم جین
با اینکه میدونستم خودشه ولی به نفع هردومون بود که همدیگه رو نشناسیم .
- میانه من شمارا به خاطر ندارم.
- دیوونه شدی ؟
-اقا مزاحم نشید.
شوگا اومد و گوشی رو از دستم کشید و جواب داد.هرچع تلاش کردم بگیرمش نشد .
- چیکار می کنی ؟
-برا چی مزاحم میشی ؟
-.......

-کیم سوک جینننن ؟
دستمو کوبوندم تو صورتم و گفتم: گاوم دوقلو زایید.
شوگا : میشناسیش ؟
-.....
من: میشه گوشیم رو بدی؟
شوگا چپ چپ نگام کرد که به غلط کردن افتادم و گفتم : انیو انیو گوشی مال خودت . گوشی میخوام چیکار .خدا نگه دار اوپا
سرمو انداختم پایین که از اونجا دور بشم که دستی بازوم رو گرفت و برگشتم مرد یخی (شوگا) رو دیدم
شوگا : کجا ؟
راستی داشتم کجا می رفتم من ؟ خل شدما من غیر خونشون جایی ندارم برم که .تو صورتش نگاه کردم و گفتم : اوپااا من میتونم تو خونتون کار کنم ؟
شوگا متعجب گفت : واسه چی دنبال کاری؟
کلافه گفتم : جایی ندارم برم.
شوگا دستی به موهاش کشید وگفت : جین میاد اینجا دنبالت .
تند گفتم : ادرس رو بهش دادییییی؟
شوگا تند گفت :ایگو چرا داد می زنی ؟
زیر لبی و کلافه گفتم : اون مسبب بدبختیامونه .
شوگا انگار شنیدچون پرسید : کی ؟
نگاهش کردم و گفتم : عمو تنبکی .

قسمت بیست رمان من خودم نیستم

پدر نگاهی به مدیر کرد و گفت : اون بچه هر کی که هست باید اونم تنبیه بشه .چون اون هم مرتکب خطا شده.
اقای سونگ که شکه شده بود گفت :ولی اقای ایم ما نمی تونیم اون رو تنبیه کنیم.
پدر عصبانی دستش رو کوبوند رو میز و گفت : چراااا؟
اقای سونگ ترسیده گفت : اخه اون .اون یه هنرمنده.
پدر که هموز عصبانیش فروکش نکرده بود گفت :هنرمنده که هنرمنده ..... چییییی ؟ هنر منده ؟
خب اینجور که فقط پای من گیر بود.یه تنبیه توپ برای من .اول جین تنبیهم کرد ،بعد یه ان و دارودستش و حالا تنبیه اقای مدیر .کی میدونه تنبیه بدی مال کیه ؟تنبیه اقای ایم.
اقای سونگ : من که میگم باید این قضیه خیلی اروم حل بشه .من ترتیبی میدم که مین یونگی به سطح خودش تنبیه بشه ولی دخترتون تنبیهش سرجاشه.
پدر که خودش هم بدش نمی اومد یه تنبیه درست حسابی من را بکنه گفت : اگه شما ببخشینش من خودم تو خونه یه درس حسابی بهش میدم ....
اقای سونگ پرید وسط حرف پدرم و گفت : میانه اقای مدیر هیچ راهی نیست باید تنبیه انضباطی انجام بشه .دوهفته تمیز کاری و از کلاس اخراج تا همین دو هفته .شب هم باید با مستخدمین تو خوابگاه بخوابه.
پدر عصبانی بلندشد طوری که احساس کردم مویرگ های پاش گرفت.
پدر: برا من داشتن دختری مثل تو مایه آبروریزیه.ابروریزی.
سرمو انداختم پایین .پدر رفت بیرون و منم احترام گزاشتم و شریع پشت پدرم بیرون رفتم.توی حیاط بودیم که ایستاد منم که پشت سرش راه میرفتم ایستادم .برگشت و نگاهم کرد .
تا به خودم بیام نوازش پدرم روی صورتم را احساس کردم.میدونستم تا پنج دقیقه جای انگشت هایش مهمان صورتم خواهم بود.
به سمت کلاس میرفتم که لنا رو سر راه دیدم . از کنارش که رد شدم یه تنه بهش زدم .کیفمو از رو صندلی برداشتم و به سمت خوابگاه مستخدمین رفتم . دو زن رو تخت های خوابگاه دراز کشیده بودند .یکیشون سریع از جاش پا شد و اومد سمتم .
زن:تو دانش اموزی .اینجا چیکار می کنی ؟
اروم جواب دادم :دستور کمیته انضباتیه باید دو هفته اینجا بمونم و کار کنم.
نیشخندی زد و رفت از گوشه ای یه طی و خاک انداز بهم و داد و گفت : از دستشویی شروع کن.
کیفمو گزاشتم داخل و حرکت کردن به سوی بدبختی.اول توالت دخترا رو شروع کردم تمیز کردن .حالم بهم میخورد ولی مجبور بودم.دوتا دختر وارد دستشویی شدن و وقتی نگام کردن در گوش هم طوری که بشنوم پچ پچ کردن :حدس می زنم چون شهریه مدرسه رو نداره اینجا کار می کنه .
دومی گفت : سروضعشم شبیه گدا ها است
عصبی شدم و گفتم :یاااا شما حق ندارید این حرف ها رو بزنید.من همه حرفاتونو شنیدم .
اولی گفت :خب شنیده باشی این یه حقیقته .
دومی :تو فقط یه مستخدمی .پس فقط کارتو بکن
یکیشون رفت سراغ سطل اشغالی و وارونش کرد تا همه اشغالا بریزه زمین .
دستام رو از بس مشت کرده بودم و فشردم که قرمز شده بود.
سریع حمله بردم سمتشون . یکیشونووهل دادم سمت دیوار .اون یکی شروع کرد موهامو کشیدن.بگشتم تا دستشو گاز بگیرم .اون یکی لقد زد .
اولی : دختره چشم سفید
دومی : وحشی
من : الان حالیتون می کنم کی وحشیه.
همون موقع صدای سوت ناظم که اومد همدیگه رو ول کردیم و کنار هم وایسادیم وسرمو انداختیم پایین .
ناظم : به به چه دانش آموزایی .این گون و تانا دفتر . و تو نانا بعد این که این وضع رو تمیز کردی بیا دفتر .
سه تا شون رفتن بیرون .منم لعنتی گفتم و شروع کردم تمیز کردن آشغالا.بدبختی را با گوشت و خونم حس می کردم .بعد تمیز کردن به سمت دفتر رفتم .
دفتر اقای سونگ
اقای سونگ کلافه قدم میزد و اخر سر برگشت ووداد : این چه کاریه که تو انجام میدیی هاننن ؟تو اون لحضه یه دانش آموز نبودی .فقط یه مستخدم بودی .حق اعتراض نداشتی .هر چی هم گفتن تو بایدساکت میبودی .مثل بقیه مستخدم ها.
عصبانی گفتم : ولی این درست نیست .
اقای سونگ نشست رو مبل و گفت :چه درست چه غلط همینه.مادر تانا داره میاد اینجا .وقتی دیدیش جلوش زانو بزن و طلب بخشش کن.وگرنه یک ماه از مدرسه اخراج میشی.

با تعجب گفتم : چیییی نه عمرا.
همین باعث شده یک ماه از مدرسه اخراج بشم .مادرم رو ناراحت و برادرم و عصبی و پدرم رو کلافه کرده بودم .یه تنه چقدر کار کرده بودم .پدر به مادرم گفت جای من رو تو بالکن بندازه .این تنبیه من بود تا یک ماه توی خونه .پدر فکر می کرد اینجوری بزرگ میشم و دیگه اشتباه نمی کنم .ولی اشتباه بزرگتری انجام می دم .
توی بالکن روی دشک خواب بودم و ستاره ها رو نگاه می کردم .هوا سرد بود.نمی دونم مقصر جین بود مقصر یه ان بود یا لنا .شایدم مقصر خودم بودم.ولی خیلی خوشحال بودم که معذرت نخواستم .یادم نیست که چطور خوابم برد .ولی صبح پای پدر عزیز که هی به من میزد تا بیدارم کنه من را از خواب بیدار کرد.
خاب الود گفتم : اپااا چیشده .من که مدرسه ندارم .
پدر گفت :دیگه هیچ وقت مدرسه نداری .
با تعجب گفتم : چی ییی؟
پدر نگام کرد گفت : حالا که خیلی دوست

قسمت نوزده رمان من خودم نیستم

پدرم یا شایدم پدر گون هی جلوم نشسته بود .اقای سونگ ایل با خودکار روی دستش روی میز ضرب گرفته بود.خسته از سکوت توی اتاق و اضطرابی که دست از سرم برنمی داشت .شروع کردم تابلوهایی که نشان از مقام و تقدیر های این مدرسه بود را شماردم .
پدر یهو بی مقدمه گفت :اون حروم زاده کیه ؟
به جین گفت حروم زاده .به کسی که خیلی دوسش داشتم به پسری که محبوب خاص و عام بود .نه به اون نگفت .اگه من اسم یکی دیگه رو بگم شاید دیگه اون فحش به اون داده نشد.خدایا اسم کی رو بگم .باید یه جی بگم که بشه جمعش کرد .نباید جین رو به خطر بندازم.
پدر که عصبانی شده بود داد زد و گفت :بهت میگم اون حروم زاده کیهههههه ؟
اقای سونگ ایل که خرسند بود که پدرم هم من را مواخذه می کنه گفت : اقای ایم لطفا اروم باشید.نانا بهتره اسمشو بگی تا از مورد انضباطی که برات ثبت میشه کم بشه.
تو چشای مدیر نگاه کردم و گفتم :شوگا
مجبور بودم .تنها کسی بود که به ذهنم خورد .من یه عوضی نیستم و لی من عاشق جینم .عشق چشمای ادم رو کور می کنه و گاهی این قدر سرسختانه با زندگیت مبارزه می کنه که اخر سر قلبت رو متلاشی می کنه .اره من اون رو قربانی کردم .ولی قول میدم قول میدم که این اخرین باری باشه که اون رو به دردسر میندازم .
کاش واقعا این اخرین بار بود

قسمت 18 رمان من خودم نیستم

دستامو که شستم باهم رفتیم از دستشویی بیرون.
پسر:میخوای تعریف کنی چیشده ؟
چی رو براش تعریف کنم .تعریف کنم که زورم حتی به حتی دختر ها نمیرسه .بهش بگم جین ادعا داره منو دوست داره ولی به جای اینکه هوامو داشته باشه ،خودش بهم اسیب میزنه.خدایا چقدر این زندگی سخته .پسره خیره نگام می کرد و هنوز منتظر بود حرف بزنم .
کلافه گفتم :سوسک دیدم به سوسک آلرژی دارم .میبینمش حالم بد میشه.
پسره نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت : میخوای من باور کنم ؟
عصبانی گفتم : اگر باور کنی هیچ دلیل دیگه ای هم برای حال من پیدا نمی کنی .
پسره که انگار متوجه شده بود قرار نیست حرف بزنم گفت : خیل خوب بیا بریم سر کلاس .
یه لحضه صبر کن ببینم اون رو اصلا تو مدرسه تاحالا ندیدم یعنی شاگر جدیده؟
من: اسمت چیه ؟
پسره نگام کرد و گفت : شوگا و تو ؟
پس جدیده .
من : نانا
شوگا : خب این کلاس من تو کلاست کجاست ؟
من : پس تو با گون هی همکلاسی
چه خوب که تو کلاس من نیست .دیگه سوال پیچ نمی شه .
شوگا متعجب: گون هی ؟
من : امم ..برادرم. این کلاس روبرویی کلاس منه .اومم بای
شوگا سرشو به نشانه خدافظی تکون داد.وارد کلاس شدم .
متاسفانه دبیر سر کلاس بود و باز حتما می خواست مواخذه کنه.یه ان روی ردیف کنار دیوار صندلی اخر نشسته بود.لبخندش روی اعصابم بود .
دبیر:می خواستی دیر تر بیای نانا.
سعی کردم یه دروغی را تحویل بدم که قبول کنه ولی قبل اینکه حرف بزنم .لنا که صندلی اخر نشسته بود گفت : من دیدمش داشت با یه پسری حرف می زد .
کار خودش را کرد و پچ پچ ها شروع شد .اگه بگم دلم نمی خواست خفش کنم دروغ گفتم .
دبیر متعجب گفت : یعنی دانش آموز دیگری هم سرکلاس نرفته ؟
لنا با نیشخند گفت : نه اون از دبیرستان ما نبود.
صدای هین گفتن دختر و پسرا و پچ پچ هاشون درباره من عذابم می داد .یکی می گفت : معلومه از اون دختر های بده .
یکی می گفت :میگم چرا محل پسرا نمی زاشت فکر می کردم خیلی معصومه.
دبیر : کافیه .نانا با من میای دفتر .نام شین مراقب کلاس باش.
لنا خندید .
دبیر: وهمین طور تو لنا .تو هم بیا .
لنا نیشش رو جمع کرد و به همراه ما اومد بیرون .
در دفتر
اقای سونگ ایل خیلی ساکت بود و وقتی اقای سونگ ساکته یعنی داره فکر می کنه و وقتی داره فکر می کنه یعنی باید امادگی هر اتفاقی رو داشته باشی.
سونگ ایل:نانا میدونی که هر دبیرستانی قانون داره .
من با مکث گفتم :بله
سونگ ایل :و جای رابطه و عشق تو دبیرستان نیست.
من با مکث بیشتری : بله
سونگ ایل عصبانی گفت :پس می تونی به من بگی اون اقایی که در زمانی که تو باید سر کلاس می بودی باهات حرف می زد کی بود ؟
من : ......
سونگ ایل یه نگاه به لنا کرد و گفت : تو اون رو میشناختی لنا؟
سریع به لنا نگاه کردم و دعا می کردم اسمش رو نیاره .چون برای جین که عضو یه کمپانی شده بود خیلی بد میشد.
لنا با کمی تاخیر گفت : قیافش یادم نیست و لی مطمعنم جایی ندیدمش.
یه نفس اسوده ای کشیدم .خیالم راحت شد.
سونگ ایل رو به لنا گفت : تو می تونی بری سر کلاست .
لنا بلند شد و رفت بیرون . اقای سونگ یه برگه در اورد و گزاشت جلوم و گفت : یه نامه عذر خواهی بنویس .
بعد تلفن رو برداشت و یه شماره ای را گرفت .میدونستم به اوج بدبختیم رسیدم .اون داشت با پدرم تماس می گرفت.
سونگ ایل : سلام اقای ایم. من مدیر دبیرستان دختر و پسرتون هستم .بله نه هردو خوبن نگران نباشید.
اقای سونگ زیر لبی بهم گفت : تو بنویس.


12345678910
last